تبلیغات
وینکس برای همیشه! - قسمت های اول تا چهار داستان های ملودی
winx for ever

قسمت های اول تا چهار داستان های ملودی

پنجشنبه 17 اسفند 1391 10:29 ب.ظ

نویسنده : ♫Aida♫
ارسال شده در: بقیه ، دیگر شخصیت ها ،

سلام

خوبید؟

برید ادامه

عکس من ملودی:


من ملودی الان باید از خواب بلند شوم و به مدرسه بروم اولین روز کلاس پنجم ! چه عالی!

خواهرم ملیسا اومد و گفت: پاشو مدرسه ات دیر میشود! خب راستش را بخواهید او از من یک سال بزرگتر است و فکرمیکند چون بزرگ است باید با من مثل بزرگتر ها را رفتار کند!

اهان سرویس اومد. اه!!! دوباره دوست های قدیمی کورتنی و جک!!!!!!!!

میدانید چیه؟ من از این دوستا خسته شدم و دوست دارم یک دوست پیدا کنم یعنی لی لی خوشگلترین و باهوش ترین دختر کلاس پنجم!

اینقدر توی فکر بودم که رسیدیم مدرسه.

ناظم و معلم ها داشتند کلاس بندی میکردند که یک دفعه اسم من اومد توی کلاس لی لی و الیته کورتنی و جک!

من از خوشحالی داشتم پرواز میکردم که ناگهان  ناظم گفت: معذرت میخوام لی لی جونز توی کلاس خانم بی بی بود!

من ملودی ناراحت بودم چون لی لی رفت توی کلاس دیگه!

خب بعد از این که بقیه بچه ها هم خواندند هممون رفتیم سر کلاس!

جک از اون ور میگفت: هی نگاه کن ببین کیفمو! عکس کارتون موزدعلاقه ام روشه بن تن!

به کلاسمون که رسیدیم. دیدیم که چند تا تار عنکبوت گوشه های کلاس هست!

برای همین تندی نشستم روی یک صندلی تمیز که البته هیچ کدوم از صند

لی ها تمیز نبود.

بعدش با ناراحتی دفترم را بیرون اوردم و و با عصبانیت در ورقه ی اول دفترم را خط خطی میکردم.

معلمون اقای دان داشت قوانین کلاس را مینوشت ناگهان مرا صدا کرد و گفت ملودی زود قوانین را بگو!

من گفتم: اممممممم

اقای دان گفت: ملودی زود باش روی این صندلی بشین!دفترت هم بنداز توی سطل اشغال!

من خیلی ناراحت بودم گفتم: دیگر تکرار نمیشود!

اقای دان گفت :باشه بخاطر اولین روز مدرسه!

مدرسه که تموم شد سوار سرویس شدیم جک باز هم میگفت: کیفم را نگاه کنید عکس بن تن روشه!

سر جک فریاد کشیدم.جک مثل بچه های خوب نشست روی صندلی.

وقتی رسیدم خونه خواهرم اومد وگفت: خوش اومدی مدرسه چطور بود؟

من دورغ گفتم: عالی تر از عالی!

من رفتم توی اتاقم و خوابیدم بعد از 4ساعت از خواب که بلند شدم مامانم گفت : یک خبر خوب!

قراره همگی بریم شهربازی.

من خیلی خوشحال بودم.

تا ساعت 7 توی فکر شهربازی بودم

وقتی رفتیم شهر بازی من سوار کارتینگ وترن هوایی شدم و قطار وحشت!

خیلی حال داد باز هم دوست داشتم برم.اما دیگر باید برمی گشتیم خانه.

خیلی خرسند بودم اما از یک طرف عذاب وجدان گرفته بودم که باید مشقهایم را انجام میدادم !

بعد به خانه رفتم مشقم را نوشتم بعد خوابیدم و فردا صبح که باید ساعت 7:15 بیدار میشدم ،ساعت 8 بیدار شدم!با صدای بلند مامانم را صدا کردم اما انگار خونه نبود بعد خواهرم باز هم نبود بعد بابام بازم نبود ناراحت بودم به چیز های بد فکر میکردم که حتما اخراج میشم و ...!

بعد رفتم توی اشپز خانه و روی یخچال دیدم نوشته بود:

-----------

سلام ملودی جان!

امروز اتفاق بدی افتاد مادر بزرگت سکته کرد والان توی کماست!

نگران نباش برات صبحانه اماده گذاشتم به اژانسی محل مون هم گفتم که به جای من دلیلش را به معلمتون بگوید!

او تو را می رساند!

مامان وبابا

-----------

بعد تمام کارهایم را کردم اوضاع همین طور پیش می رفت ولی وقتی توی مدرسه سر کلاس بود و موقعی که خانممون داشت مشق ها را می دید،به من گفت:

افرین خوب نوشتی!بعد گفت: خب میخوام ازتون امتحان را بگیرم!!!!

من گفتم:چی؟؟؟؟؟؟؟ خانم شما کی گفتید؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصلا امتحان چی؟؟؟؟؟؟؟؟

اون گفت: امتحان ریاضی!مگر نمیدونستی؟!ماشاالله!

من گفتم :خانم نگیرید!

بعد خانم گرفت خیلی سوالات سخت بود نمره ام را گرفتم ......




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -